تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
برای بهتر نوشتن، قلم را بهتر به دست بگیر !


۱۴ مطلب با موضوع «سخن‌سرا (تمرین نویسندگی)» ثبت شده است

وقتی برای اولین بار برای یک جمعی سخنرانی می‌کنید، استرس عجیبی می‌گیرید حتی اگر قرار باشد فقط از روی یک متن بخوانید -البته منظورم کسی نیست که سخنرانی برایش ملکه و عادی شده است- ولی وقتی در یک جمع صمیمی صحبت می‌کنید بدون استرس و مِن مِن کردن حتی با جمله‌بندی‌های بهتر و کلمات زیبا تر حرف می‌زنید. چرا ؟ چون در مورد اول سخنرانی می‌کنید و در جایگاه دوم حرف می زنید. مظورم این است که یک بار رسمی است بار دیگر صمیمی و به دور از هر چیز استرس‌زا.

نوشتن هم به همین صورت است؛‌ باید مخاطبی صمیمی فرض شود تا استرس از قلم ما دور شود. (به اینجا کلیک رنجه کنید، بد نیست) 

نوشته ساده « تابستان خود را چگونه می‌گذراندید » با توجه به این که محتوایی ساده و نوستالژیک داشت، باید خیلی بیش‌تر از آنچه بود اصل ساده‌نویسی را رعایت می‌کرد. (نیم نگاهی به این مطالب داشته باشید!)


جمله‌های طولانی و تو در تو با پیچ و تاب‌های‌شان ممکن است حوصله مخاطب را سر ریز کند و هیچ تضمینی وجود ندارد که خواننده متن را به انتها برساند. و این تا انتهای متن وجود داشت که نشان از ملکه شدن این روش برای قلم نویسنده است.

برای رفع این مشکل تمرین ساده نویسی را پیشنهاد می‌کنم و البته قبل از آن مطالعه زیاد متون ساده و ادبی که در ۱۰ سال اخیر نوشته شده است.

برای نوشتن باید دوستی صمیمی با کتاب داشت باشیم. احساس می‌کنم قلم نویسنده نیاز به کتابخوانی بیشتری دارد؛ تحصیلات کلاسیک و یا تمرکز در فراگیری زبان خارجی باعث می شود که قلم کمی غیر فارسی شود، که راه حل آن زیاد کتاب فارسی روان خواندن است. (اینجا را بخوانید)


...........................................................

نظراتم در مورد یک دوره از تمرین‌های سخن‌سرا در این پست و ۱۱ مطلب قبل مهمان چشمان شما بود. به خاطر اعتقادم به تمرین برای موفقیت در نویسندگی و درخواست جناب آقا‌گل این کلمات به رشته تایپ در آمدند تا توجه دوستان به سخن‌سرا و تمرین‌های آن جلب شود.

شما در مورد این حرف‌های اضافی من در مورد تمرین‌‌های سخن‌سرا چه نظری دارید؟ آیا نکته‌ای آموزنده دارد که شوق ادامه دادن را در من زنده کند؟


خدا شمعدانی‌ها را دوست دارد عنوانی بود که با بی‌حوصلگی و شاید هم با عجله از اولین خط نوشته انتخاب شده باشد و انگار کسی که عنوان را انتخاب کرده با نویسنده این نوشته نبوده است. چنانچه که احساس می‌شود اصل نوشته هم با عجله و بدون دوباره و سه‌باره خوانی و ویرایش است.

من هنوز هم اعتقاد دارم شروع با گفت‌وگو انس و ارتباط با نوشته و نویسنده به وجود نمی‌آورد، و جذابیت لازم  به خاطر عدم ایجاد ارتباط کم رنگ است و دل خواننده به خواندن نمی‌رود. هر چند نویسنده سعی کرده است در ابتدا با گفت‌وگو شروع نکند،‌ولی وقتی می‌گوییم شروع نوشته، منظور این است که آنچه که شروع می‌کند به ما اطلاعات بدهد، نه آن که صرف جملات ابتدایی چه چیزی است ؟ چون تک توصیف‌های اول نوشته نه تنها اطلاعاتی به ما نداد بلکه بیشتر گیج‌مان کرد.

در داستان کوتاه نباید یک کلمه نوشته شود و اطلاعتی درخور به خواننده ندهد، مخصوصا در جملات ابتدای که مخاطب در حال ارتباط گیری با متن است.


شخصیت من و شخصیت او کاملا مبهم بود،‌ تنها فهمیدیم که شخصیت من کمی کتاب دوست دارد،‌ و شخصیت او اتفاقی برایش رخ داده است که حتی همین اتفاق که به نظر می‌آمد بحث اصلی است شرح داده نشده بود!!!!

گفت‌وگویی که با تک جمله‌ها از دو طرف تشکیل شده باشد، من حق نداشت به یک باره این همه حرف بزند و او فقط گوش کند، حداقل چند باری می‌گفت هوم، بله ویا سری به نشانه تایید تکان می‌داد.


هدف نویسنده از به میان آوردن کتاب  روی ماه خدا را ببوس مشخص نیست. و نباید فرض را بر شناخته بودن کتاب نزد مخاطب گذاشت و حداقل توصیفاتی از آن کتاب به میان می‌آورد که دل مخاطب به خواندنش برود.


پایان خوبی بود، البته اگر در یکی، دو جمله آخر از فلش بک به گذشته بیرون آمده بود و در حال بود خیلی بهتر می‌شد.

اصطلاحات عربی نباید در نوشته به خصوص وقتی داستان است خود نمایی کند،‌ البته نه فقط عربی بلکه هر واژه بی‌گانه‌ی دیگری که باشد حق خودنمایی ندارد، ذی قیمت و ید نامرئی بدجوری به چشم می‌آمدند.


و در آخر می‌گویم که این داستان نیاز به فکر و طمانینه داشت، اگر چند بار ویرایش می‌شد و در پردازش آن صبر و حوصله رکن اساسی بود، می توانست داستانی فوق العاده شود.





همچنان که نویسنده بهشت همین نزدیکی‌ست، خود اعتراف کرده شبه داستان است، این نوشته اصلا نمی‌تواند داستان کوتاه باشد، در داستان‌نویسی اگر به عناصر داستان دقت نکنیم، داستان‌مان دیگر داستان نیست؛ نهایتا یک متن ادبی خلق کنیم!
توصیف نویسی خوبی در این متن ارائه شده بود که لذت بخشی آن باعث می‌شد تا انتها بخوانی ولی گنگی ابتدا احتمال رها کردن متن را زیاد می‌کند.
نکته‌ی دیگر اینکه برای یادآوری حرف‌های خود لفظ کنجکاوی به کار نمی‌رود، کنجکاوی برای وقتی است که موضوع را نمی‌دانیم.
و علت این تمایل به یادآوری را خواننده متوجه نمی‌شود، شما که حوصله فکر کردن نداشتید، پس چرا میل به یاد آوری؟ در واقع می‌خواهم بگویم که شما باید مخاطب خود بدون هیچ پیش فرضی در نظر بگیرید، و پیشنهاد می‌کنم بعد از اتمام نوشته یک بار از دید کسی که در این واقعه حضور نداشته است بخوانید و کم بود‌ها را جبران کنید.
و نکته بعدی اینکه در تمام کردن نوشته خود عجله نداشته باشید، این عجله باعث شده که توصیف‌‌های انتهایی شما لذت بخش نباشد و حتی گاهی ممکن است دل را بزند. من در انتهای داستان منتظر یک اتفاق بودم، ولی اتفاق را نیافتم، وقتی می‌گویم اتفاق منظورم غیر از حادثه است (اینجا را ببین)

شروع نوشته با گفت‌وگو ریسک بسیار بالایی دارد، و حرکت بر روی لبه‌ی شمشیر است.

مخصوصا اگر گفت‌وگو طولانی شود، حالا در مورد نوشته‌ای که تماما گفت‌و‌گو است باید درنگ کرد. دو گودزیلا نوشته‌ی دکتر سین را می‌گویم.


وقتی با گفت‌وگو شروع می‌کنی، چون فهمیدن نوشته کمی سخت می‌شود و طول می‌کشد مخاطب فضا را درک کند، امکان رها کردن در نیمه راه بسیار بالا می‌رود.

در ابتدا نوشته؛ مخصوصا اگر داستان باشد، باید اطلاع‌دهی به مخاطب انجام شود. و اگر فنون به دست آمده باشد می‌توانی با کمی معمایی کردن اطلاع دهی مخاطب را تا انتها به دنبال خود بکشانی.

نکته بعدی اینکه؛  در داستان لازم نیست فقط واقعیت را بگویید، حتی اگر بخواهیم خاطره را به داستان تبدیل کرد، باید تخیل همراه نوشته باشد.


یادش بخیر بچگی‌ها بازی نور و سایه‌ها ؛ داستان نیست، و خاطره نامیدنش هم سخت است، مجموعه‌ خاطراتی از دوران قبل است. هرجند قلم خوب و ساده و صمیمی نویسنده، نوشته را خواندنی کرده ولی خبری از عناصر داستانی نیست، و نوشته بیش از آنکه داستان باشد دلنوشته‌ای خاطره‌وار است.

و این که عنوان مناسب این نوشته نیست، درست است که ادنا مناسبت کافیست، ولی برای اگر می‌خواهید خواننده را حذب کنید به عنوان خیلی خوب و مرتبط نیاز دارد، اصلا عنوان حکم بیلبورد تبلیغاتی را دارد.

این تغییر فونت، اگر زیاده روی نشود خوب است، و به ندرت باید از آن استفاده کرد، ویا نوشته‌های خاص و مشخص با فونت متفاوت باشد، من به شخصه وبلاگی را که خیلی از فونت‌های مختلف استفاده می‌کند نمی‌خوانم، چشم را خسته می‌کنند، و مخاطب قسم نخورده که تا آخر را بخواند، اگر خسته شد رها می‌کند.


به همه‌ی دوستانی که در تمرینات سخن‌سرا شرکت می‌کنند؛ توصیه می‌کنم که سعی کنند نوشته‌هایشان داستان باشد، و برای یادگیری عناصر داستان کتاب فراوان است واگر هم دسترسی به کتاب ندارید، از علامه گوگل بپرسید!


بیمارستان شمس هم از آن دسته خاطره‌هایی است که نتوانسته بود داستان شود! قبلا هم پیشنهاد کرده بودم که سوم شخص‌نویسی برای تبدیل خاطره به داستان خیلی راحت‌تر است، و یا دوربین آزاد ... اما نمی‌دانم که چرا همه به سراغ اول شخص‌نویسی می‌روند، در صورتی که سخت‌ترین راه پیش رو است. (البته این نظر من است)


ابتدای داستان خیلی گیج کننده بود، و خطر رها کردن خواننده را افزایش می‌داد، حتی تا نیمه داستان هم هنوز خواننده گیج است، و جذابیت قدرت جنگیدن با این گیجی را ندارد تا مخاطب نوشته را نیمه کاره رها نکند.

پاراگراف اول که مربوط به تولد نویسنده است با ادامه داستان بی‌ربط است، که این خود یک مشکل بزرگ است!  بهتر نبود از با همان پاراگراف ادامه می‌داد و زمان حال پاراگراف اول را به گذشته تولد می‌برد و نوزاد همان شخصی بود که در پاراگراف اول تاریخ تولدش گفته شده بود؟


و نکته دیگر اینکه چیزهای اضافه در داستان زیاد بود و در مواردی آنچه که لازم بود گفته نشده بود؛ همان تفنگ چخوف در اینجا هم صدق می‌کند، در داستان ما کاملا متوجه نشدیم که چرا خاله هول است؟ هرچند مهم نبود و به جریان داستان ضرب نمی‌زد، ولی برای آنکه نویسنده خاله را رها نکند تا غش نکند، باید دلیلی موجه‌تر وجود داشته باشد؛ مثلا : مادر بچه نازا بوده یا مشکلی داشته و یا جواب شده‌ی پزشک بوده و ... 

و اینکه در خط جریانی داستان، آن خاستگار چه نقشی داشت؟ اصلا مگر می‌شود به یک‌باره بدون شناخت و حرفی درخواست مقدمات خاستگاری کرد؟ شاید هم باشد و من ندیده باشم !! به نظر من این قسمت منظقی نبود، و شاید منطق من متفاوت است!


دیدم که نویسنده در تمرین بعدی سخن‌سرا هم شرکت کرده است؛

این مایه خوش‌حالی من است که دوستان برای نویسندگی تلاش می‌کنند.

به امید موفقیت‌تان


داستانی شیرین و دل چسب، به شرینی طالبی‌های لوزی شکل در داستان. و لذتی که در سواری دوچرخه طلایی هست، در خواندن این داستان هم هست؛ بیشتر ما در دوران گذشته این چنین خاطراتی داشته‌ایم و یا شنیدن این داستان بیشتر خاطرات خودمان در ذهنمان مرور می‌شوند، و این زرنگی نویسنده است که باعث شده خواننده با خاطرات نویسنده همزاد پنداری کند.

نویسنده در انتقال حس خود به مخاطب، موفق بوده است.
و اینکه نویسنده داستانویسی را خوب می‌داند و از عناصر به خوبی استفاده کرده است. و این بازی با میوه‌ها است که آدم را هوس خوردن می‌اندازد، ولی این استفاده از « قارچ »، به جای « قاچ » این هوس را از بین می‌برد، اگر با تحقیق‌های صحیح به این نتیجه رسیدید، باید آن را در مجامع علمی ارائه بدهید و تا وقتی فراگیر نشده است نباید در نوشته‌ای که نویسنده‌ی آن عموم مردم هستند استفاده کرد، و به همین دلیل هم با رسم الخطی که آقای امیر خانی در رمان‌هایش استفاده می‌کند کاملا مخالفم، از این قبیل کار‌ها نه تنها پیام را به خوبی انتقال نمی‌دهد، بلکه خواننده را به زحمت می‌اندازد.
من در فرهنگ لغت‌های عمید، معین و  دهخدا، این واژه ترکی را جستوجو کردم، ولی همه گفته بودن قاچ، حال باید به ترک‌ها رجوع کرد و مطمئن شد که باید گفت قارچ یا قاچ !

و نکته‌ی دیگر اینکه خواننده نمی فهمد که زمان داستان حال است یا گذشته؟ و در بین حال و گذشته سرگردان است؛ هرچند بعضی ها این سردرگمی را به عمد ایجاد می‌کنند، ولی اگر از حد بگذرد و یا در ادامه از سردرگمی خارج نشود؛ به داستان آسیب وارد می‌کند.

و در آخر اینکه شروع داستان آنقدر جذابیت و کشش نداشت که بتواند هر خواننده‌ای را به انتها داستان برساند، هرچند در میانه داستان این کشش به وجود می‌آید ولی هیچ تضمینی نیست که خواننده به این حذابیت برسد و در همان ابتدا رهایش نکند!
پس بهتر بود، ابتدای داستان را جذاب می‌کرد.
و این زیبایی قلم نویسنده فوق العاده بود.

آقا گل! همین که خودت هم در تمرین‌ها شرکت می‌کنی یک روحیه به دیگران می‌دهد که مشارکت جدی سخن‌سرا داشته باشند، و البته انتظار می‌رود شما که ایده تمرین را می‌دهید،‌ بیشتر وقت بگذارید و خیلی خیلی بهتر بنویسید. به هرحال لازم است از باب همتگماری نسبت به قلم،‌ تشکر شود.


استادیوم کوچک ما؛ نسبت به چند نوشته قبل، بهتر شروع کرده بود والبته هنوز هم جای پیشرفت و فوق‌العادگی داشت و نیاز به بازنویسی و حوصله بیشتر.

اول از همه این‌که همانطور که یکی از خوانندگان نظر داده بود، فهم جمله آخر سخت بود و ناگهان بعد از یک متن روان و ساده یک جمله‌ را باید سه بار بخوانی تا بتوانی بفهمی، البته چون جمله پایانی بود ضرر بزرگی به نوشته‌ات نزد، ولی بی‌ضرر هم نبود.


اینکه دلیل اعتقاد پدربزرگ را با زیرکی بیان کرده بودید، جالب بود. و از این نحوه نوشتن‌ها چه در داستان و چه در غیر داستان جایگاه مهمی دارد، و التبه این طنز به همراهش آن را جذاب‌تر می‌کند.


هرچند برای فضا‌سازی لازم است به جزئیات پرداخته شود، ولی از جزئیاتی که در داستان گفته می‌شود باید تا انتهای داستان استفاده کرد، مخصوصا اگر چیزی باشد که با حذف آن مشکلی در فضاساری به وجود نیاید؛ مشهور است که اگر شما در پرده اول از تفنگ روی دیوار سخن گفتی، باید در پرده‌ی آخر و یا پرده‌های انتهایی با این تفنگ کسی کشته شود. هرچند این نکته بیشتر به داستان قبل، یعنی روزه‌خواری مربوط بود ولی چون اولا نمی‌خواستم مورد قبل زیاد طولانی شود و خسته کننده و دوما این داستان هم تاحدی اینگونه بود، هرچند کمتر، لذا اینجا این نکته را گفتم.


و کاش  کمی وحید و محمد و مصطفی مجتبی را با ما دوست می‌کردی! منظورم این است که کمی هم به ما معرفی‌شان می‌کردی، و قطعا مشخص است که از بچه‌های فامیل هستند وگرنه در خانه پدربزرگ چه می‌کنند.


و در پایان دوباره تکرار میکنم، برای تبدیل خاطره به داستان، از زاویه دید اول شخص دست بکشید، دوربین آزاد استفاده کنید.


امروز روزه خوار دانکوب را خواندم؛ و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که چرا عنوان داستان خلاقیت ندارد؟  عنوان یک داستان نقش مهمی در جذب خواننده دارد، حتی عنوان گذاری برای مطالب و پست‌های وبلاگ هم بسیار مبحث مهمی است، که در تولید محتوای موفق نقش بسیار مهمی دارد، اگر فراموش نکنم در یکی از پست‌های آینده نکاتی در مورد عنوان مطالب وبلاگ می‌نویسم، ولی عنوان داستان کمی فرق دارد، هیچگاه عنوانی که قبل از نوشتن داستان انتخاب کردید، نمی‌تواند خوب داستان‌تان را برساند! بعد از نوشتن، در واقع بعد از ویرایش‌های داستانت، دقیقا وقتی که دلت راضی شد، روی عنوان فکر کن و اگر عنوانی خلّاق و جذاب به ذهنت نرسید، که طبیعی است، یکبار با عشق داستان را از اول با دقت بخوان و دوباره روی عنوان تمرکز کن. من معمولا این گونه عمل می‌کنم، و البته عنوان‌هایی که در هنگام نوشتن به ذهنم میرسند، سهم دفترچه یاداشتم می‌شوند تا هم در انتها کمک حال عنوان اصلی باشد و هم منبعی برای ایده‌های آینده .

قصد ندارم دوباره بحث طرح و پیرنگ را پیش بکشم، ولی اگر می‌خواهید در داستان‌نویسی قلمی موفق داشته باشید، تبدیل پیرنگ به داستان را برای قلم‌تان ملکه کنید.


نکته دیگری که با خواندن این شبه داستان به ذهنم رسید، نقطه شروع است؛ به نظر من نقطه شروع از پایان داستان هم مهم‌تر است، چرا که اگر نوشته‌ای قوی شروع نکند، اصلا به انتها نمی‌رسد که بخواهد پایانی قوی داشته باشد. پایان این داستان بهتر از نقطه شروع بود، و این شروع ممکن است خیلی از خواننده‌ها را به نقطه پایان نرساند، در مورد نقطه پایان هم، بهتر نبود که راوی داستان تیکه‌ای به فروشنده انداخته باشد و برخورد خوب فروشنده عرق شرم را به پیشانی‌اش بنشاند؟ و عرق سرد شرم، او را بسوزاند.

در مورد توصیف کردن همین را بگویم که بسیاری از توصیفات و فضاسازی‌ها به کار خواننده نیامد، همان جریان تفنگ چخوف.

و به نظر من در داستان کوتاه آنچان جایی برای جولان دادن قلم ادبی نیست! در این مورد به خصوص نظر شما چیه؟

برای اینکه طولانی نشود، بماند بقیه‌اش برای داستان‌های بعدی


نظم و ترتیب منطقی حوادث، در داستان یا نمایش‌نامه یا شعر نه تنها لازم است، بلکه باید به نمایش هم گذاشته شود.

ممکن است من برای تمام وقایع داستانم دلیل علّی معلولی و منطقی داشته باشم ولی اگر آن را اظهار نکنم و برای خواننده‌ام مشخص نشود که چه اتفاقاتی افتاده است که جریان به این قرار است، مانند آن است که داستانم بدون طرح و پیرنگ است.

جمال میرصادقی در جای -منبع را به یاد ندارم- پیرنگ را به طرحی که معماران می‌ریزند و ساختمان را از روی آن بنا می‌کنند، تعبیر کرده است و یا مثل طرح اولیه نقاشی که در ادامه تکمیل می‌شود.

و نکته دیگر اینکه باید حواسمان باشد که طرح و خلاصه داستان دو چیز متفاوت است، طرح اسکلتی اصلی ساختمان داستان است، امّا خلاصه داستان نقلی اجمالی از داستان است.

یک طرح باید با شروع خوب آغاز شود و با ایجاد ناپایداری در خواننده، جذابیت داستان را و کشش آن را زیاد می‌شود و باید طرح را گسترش دهید و به نقطه اوج برسانید و حال وقت گره‌گشایی و پاسخ دهی است و در انتها یک پایان خوب است که طرح یا همان پیرنگ را کامل می‌کند.

توصیه:

برای آنکه بتوانید به راحتی طرح‌هایتان را به داستان تبدیل کنید اولا نیاز است که بتوانید طرح را در ذهنت باسازی کنی و آن را اجرا کنی و دوما در کنار شناخت عناصر داستانی درمقام نظر باید در مقام عمل هم عناصر داستانی را یاد بگیرید، منظورم این است که به تمرین زیاد نیاز دارد و اصلا از کم خوانده شدن احساس ناامیدی نکنید.


این حرف‌ها را در نقد داستان طعم تابستان گفتم و نکته‌ی دیگری که لازم به تذکر است، پایان بندی آن است، این داستان اصلا پایان‌بندی نداشت!!

به نظرم نویسنده این داستان حداقل یک بار تمرین دوم سخن‌سرا را انجام دهد و بعد از آن تمام نوشته‌های دوستان در این تمرین را بخواند و در نهایت پایان بندی خود داستان را با آنچه در تمرین دوم نوشته و خوانده مقایسه کند.

و نکته بعدی این که داستان کوتاه هرچند کوتاه است و برشی از یک زندگی است، ولی نباید ابهامی برای خواننده باقی بماند.


و در پایان برای آن که کمی همه‌ دوستان را امیدوار کنم، جمله‌ای که از ارنست همینگوی در اینستا نشر دادم را اینجا هم باز نشر می‌کنم؛

اولین پیش‌نویس هر داستانی، فاجعه است!


بعدانوشت: اگر قبل از نوشتن این پست، نقد میرزا را خوانده بودم دیگر این‌همه پرچانگی نمی‌کردم.



۱ ۲

ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ

با قلم، وبلاگ و کتاب رفاقت دارم!

☆☆☆☆☆☆☆
من در حال آموختن هستم!
و در این وبلاگــ تلاش می‌کنم باب گفتگو باز شود؛
پس اگر اشتباه می‌کنم با خیال راحت نظرت را بگو در منطق من تعصب راه ندارد!