تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
برای بهتر نوشتن، قلم را بهتر به دست بگیر !


۱۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تمرین نویسندگی» ثبت شده است

 اگر می خواهید نویسنده‌ای موفق باشید سعی کنید مانند جمله‌ای که در متن جای خوبی پیدا کرده است، نویسنده‌ای جا افتاده باشید.
دیده‌اید بعضی جملات در یک نوشته چقدر خوب جای خود نشسته‌اند؟ احساس می‌کنید که اگر این جمله جایی دیگر در این نوشته می‌آمد و یا حتی در نوشته‌ای دیگر می‌آمد همه‌ چیز را خراب می‌کرد.
برای موفقیت در نویسندگی هم باید جا افتاده شوید؛ بنابراین به این زودی‌ها منتظر موفقیت نباشید و موفقیت در نویسندگی کمی مسیر طولانی دارد.
و برای آن که بفهمید جای شما کجا است باید بنویسید، زیاد هم بنویسید، در موضوعات و قالب‌های مختلف، با ژست‌های مختلف و گاهی متضاد.


وقتی تمرین خط می‌کنم در واقع حس نوشتنم را زیاد می‌کنم. چه وقتی که با قلم و دوات تمرین می‌کنم و چه وقتی که تحریر می‌نویسم و خودکار روی کاغذ خودنمایی می‌کند.

ارتباط حسی ما با اشیاء پیرامون‌مان بیش از توصوراتی است که در ذهن داریم، د رنوشتن و حسی که با خط خود برقرار می‌کنیم هم این نکته ثابت است.

واقعا خوش‌خطی در ابتدا امر یک نعمت الهی است و تا حدی به استعداد مرتبط است؛ اما اصل آن به تمرین و تلاش است. وقتی تو خوش و خوانا می‌نویسی با نگاه کردن به سطر‌های بالایی قلم خودش ذوق نوشتن پیدا می‌کند.



همچنان که نویسنده بهشت همین نزدیکی‌ست، خود اعتراف کرده شبه داستان است، این نوشته اصلا نمی‌تواند داستان کوتاه باشد، در داستان‌نویسی اگر به عناصر داستان دقت نکنیم، داستان‌مان دیگر داستان نیست؛ نهایتا یک متن ادبی خلق کنیم!
توصیف نویسی خوبی در این متن ارائه شده بود که لذت بخشی آن باعث می‌شد تا انتها بخوانی ولی گنگی ابتدا احتمال رها کردن متن را زیاد می‌کند.
نکته‌ی دیگر اینکه برای یادآوری حرف‌های خود لفظ کنجکاوی به کار نمی‌رود، کنجکاوی برای وقتی است که موضوع را نمی‌دانیم.
و علت این تمایل به یادآوری را خواننده متوجه نمی‌شود، شما که حوصله فکر کردن نداشتید، پس چرا میل به یاد آوری؟ در واقع می‌خواهم بگویم که شما باید مخاطب خود بدون هیچ پیش فرضی در نظر بگیرید، و پیشنهاد می‌کنم بعد از اتمام نوشته یک بار از دید کسی که در این واقعه حضور نداشته است بخوانید و کم بود‌ها را جبران کنید.
و نکته بعدی اینکه در تمام کردن نوشته خود عجله نداشته باشید، این عجله باعث شده که توصیف‌‌های انتهایی شما لذت بخش نباشد و حتی گاهی ممکن است دل را بزند. من در انتهای داستان منتظر یک اتفاق بودم، ولی اتفاق را نیافتم، وقتی می‌گویم اتفاق منظورم غیر از حادثه است (اینجا را ببین)

شروع نوشته با گفت‌وگو ریسک بسیار بالایی دارد، و حرکت بر روی لبه‌ی شمشیر است.

مخصوصا اگر گفت‌وگو طولانی شود، حالا در مورد نوشته‌ای که تماما گفت‌و‌گو است باید درنگ کرد. دو گودزیلا نوشته‌ی دکتر سین را می‌گویم.


وقتی با گفت‌وگو شروع می‌کنی، چون فهمیدن نوشته کمی سخت می‌شود و طول می‌کشد مخاطب فضا را درک کند، امکان رها کردن در نیمه راه بسیار بالا می‌رود.

در ابتدا نوشته؛ مخصوصا اگر داستان باشد، باید اطلاع‌دهی به مخاطب انجام شود. و اگر فنون به دست آمده باشد می‌توانی با کمی معمایی کردن اطلاع دهی مخاطب را تا انتها به دنبال خود بکشانی.

نکته بعدی اینکه؛  در داستان لازم نیست فقط واقعیت را بگویید، حتی اگر بخواهیم خاطره را به داستان تبدیل کرد، باید تخیل همراه نوشته باشد.


یادش بخیر بچگی‌ها بازی نور و سایه‌ها ؛ داستان نیست، و خاطره نامیدنش هم سخت است، مجموعه‌ خاطراتی از دوران قبل است. هرجند قلم خوب و ساده و صمیمی نویسنده، نوشته را خواندنی کرده ولی خبری از عناصر داستانی نیست، و نوشته بیش از آنکه داستان باشد دلنوشته‌ای خاطره‌وار است.

و این که عنوان مناسب این نوشته نیست، درست است که ادنا مناسبت کافیست، ولی برای اگر می‌خواهید خواننده را حذب کنید به عنوان خیلی خوب و مرتبط نیاز دارد، اصلا عنوان حکم بیلبورد تبلیغاتی را دارد.

این تغییر فونت، اگر زیاده روی نشود خوب است، و به ندرت باید از آن استفاده کرد، ویا نوشته‌های خاص و مشخص با فونت متفاوت باشد، من به شخصه وبلاگی را که خیلی از فونت‌های مختلف استفاده می‌کند نمی‌خوانم، چشم را خسته می‌کنند، و مخاطب قسم نخورده که تا آخر را بخواند، اگر خسته شد رها می‌کند.


به همه‌ی دوستانی که در تمرینات سخن‌سرا شرکت می‌کنند؛ توصیه می‌کنم که سعی کنند نوشته‌هایشان داستان باشد، و برای یادگیری عناصر داستان کتاب فراوان است واگر هم دسترسی به کتاب ندارید، از علامه گوگل بپرسید!


بیمارستان شمس هم از آن دسته خاطره‌هایی است که نتوانسته بود داستان شود! قبلا هم پیشنهاد کرده بودم که سوم شخص‌نویسی برای تبدیل خاطره به داستان خیلی راحت‌تر است، و یا دوربین آزاد ... اما نمی‌دانم که چرا همه به سراغ اول شخص‌نویسی می‌روند، در صورتی که سخت‌ترین راه پیش رو است. (البته این نظر من است)


ابتدای داستان خیلی گیج کننده بود، و خطر رها کردن خواننده را افزایش می‌داد، حتی تا نیمه داستان هم هنوز خواننده گیج است، و جذابیت قدرت جنگیدن با این گیجی را ندارد تا مخاطب نوشته را نیمه کاره رها نکند.

پاراگراف اول که مربوط به تولد نویسنده است با ادامه داستان بی‌ربط است، که این خود یک مشکل بزرگ است!  بهتر نبود از با همان پاراگراف ادامه می‌داد و زمان حال پاراگراف اول را به گذشته تولد می‌برد و نوزاد همان شخصی بود که در پاراگراف اول تاریخ تولدش گفته شده بود؟


و نکته دیگر اینکه چیزهای اضافه در داستان زیاد بود و در مواردی آنچه که لازم بود گفته نشده بود؛ همان تفنگ چخوف در اینجا هم صدق می‌کند، در داستان ما کاملا متوجه نشدیم که چرا خاله هول است؟ هرچند مهم نبود و به جریان داستان ضرب نمی‌زد، ولی برای آنکه نویسنده خاله را رها نکند تا غش نکند، باید دلیلی موجه‌تر وجود داشته باشد؛ مثلا : مادر بچه نازا بوده یا مشکلی داشته و یا جواب شده‌ی پزشک بوده و ... 

و اینکه در خط جریانی داستان، آن خاستگار چه نقشی داشت؟ اصلا مگر می‌شود به یک‌باره بدون شناخت و حرفی درخواست مقدمات خاستگاری کرد؟ شاید هم باشد و من ندیده باشم !! به نظر من این قسمت منظقی نبود، و شاید منطق من متفاوت است!


دیدم که نویسنده در تمرین بعدی سخن‌سرا هم شرکت کرده است؛

این مایه خوش‌حالی من است که دوستان برای نویسندگی تلاش می‌کنند.

به امید موفقیت‌تان



مغز یک نویسنده است که وقتی به رقص درآوردن قلم شروع به فعالیت می‌کند، حالا تصور کنید که بخواهید ماهیچه‌های‌تان را در یک باشگاه بدنسازی پرورش دهید، شما می‌توانید هم زمان روی دو دستگاه و یا چند دستگاه ورزش کنید؟ ویا با دو دست و دو پا می‌توانید ۱۰ دنبل بزنید؟
قطعا باید روی یک کار متمرکز شوید تا موفقیت را لمس کنید. کثرت‌گرایی هیچ رشدی برای شما ندارد!

مغز هم که یک ماهیچه است، و نیاز به پرورش دارد؛ ارل میلر  -عصب شناس- اعتقاد دارد : “ انجام هم زمان چند کار با هم و با تمرکز بالا غیر ممکن است  “
و نویسندگی کاری است که به تمرکز بالایی نیاز دارد، و نمی‌شود هم نوشت و هم قهوه نوشید! یا چای
چایت را بنوش و لذت ببر و بعد با خیال آسوده در محلی ساکت که تمرکزت را بالا می‌برد، بنویس.

نخواه در هنگام نوشتن چند کار همزمان انجام دهی؛
      حتی زمانی که برای وبلاگ‌تان می‌نویسید، تمام تب‌‌های مرورگرت و تمام برنامه‌های اضافی را ببند!

نظم و ترتیب منطقی حوادث، در داستان یا نمایش‌نامه یا شعر نه تنها لازم است، بلکه باید به نمایش هم گذاشته شود.

ممکن است من برای تمام وقایع داستانم دلیل علّی معلولی و منطقی داشته باشم ولی اگر آن را اظهار نکنم و برای خواننده‌ام مشخص نشود که چه اتفاقاتی افتاده است که جریان به این قرار است، مانند آن است که داستانم بدون طرح و پیرنگ است.

جمال میرصادقی در جای -منبع را به یاد ندارم- پیرنگ را به طرحی که معماران می‌ریزند و ساختمان را از روی آن بنا می‌کنند، تعبیر کرده است و یا مثل طرح اولیه نقاشی که در ادامه تکمیل می‌شود.

و نکته دیگر اینکه باید حواسمان باشد که طرح و خلاصه داستان دو چیز متفاوت است، طرح اسکلتی اصلی ساختمان داستان است، امّا خلاصه داستان نقلی اجمالی از داستان است.

یک طرح باید با شروع خوب آغاز شود و با ایجاد ناپایداری در خواننده، جذابیت داستان را و کشش آن را زیاد می‌شود و باید طرح را گسترش دهید و به نقطه اوج برسانید و حال وقت گره‌گشایی و پاسخ دهی است و در انتها یک پایان خوب است که طرح یا همان پیرنگ را کامل می‌کند.

توصیه:

برای آنکه بتوانید به راحتی طرح‌هایتان را به داستان تبدیل کنید اولا نیاز است که بتوانید طرح را در ذهنت باسازی کنی و آن را اجرا کنی و دوما در کنار شناخت عناصر داستانی درمقام نظر باید در مقام عمل هم عناصر داستانی را یاد بگیرید، منظورم این است که به تمرین زیاد نیاز دارد و اصلا از کم خوانده شدن احساس ناامیدی نکنید.


این حرف‌ها را در نقد داستان طعم تابستان گفتم و نکته‌ی دیگری که لازم به تذکر است، پایان بندی آن است، این داستان اصلا پایان‌بندی نداشت!!

به نظرم نویسنده این داستان حداقل یک بار تمرین دوم سخن‌سرا را انجام دهد و بعد از آن تمام نوشته‌های دوستان در این تمرین را بخواند و در نهایت پایان بندی خود داستان را با آنچه در تمرین دوم نوشته و خوانده مقایسه کند.

و نکته بعدی این که داستان کوتاه هرچند کوتاه است و برشی از یک زندگی است، ولی نباید ابهامی برای خواننده باقی بماند.


و در پایان برای آن که کمی همه‌ دوستان را امیدوار کنم، جمله‌ای که از ارنست همینگوی در اینستا نشر دادم را اینجا هم باز نشر می‌کنم؛

اولین پیش‌نویس هر داستانی، فاجعه است!


بعدانوشت: اگر قبل از نوشتن این پست، نقد میرزا را خوانده بودم دیگر این‌همه پرچانگی نمی‌کردم.



داستان نه، اصلا نمی‌شود گفت داستان و حس نویسنده هم درست می‌گفت که شبیه داستان نشده است.

دوچرخه صورتی را می‌گویم، خاطره است تا این که داستان باشد، چنانچه در نقد قبلی هم گفتم داستان به فاکتور‌های خودش نیاز دارد .

به نظرم حتما کتابی که آقاگل در سخن‌سرا معرفی کرد بخوانید، حتی اگر نمی‌خواهید داستان‌نویس شوید! کتاب آقای میرصادقی را می‌گویم.


برای این‌ که بتوانید یک خاطره را به راحتی به داستان تبدیل کنید از زاویه دید سوم شخص یا سوم شخص محدود و یا زاویه دید واقعی مانند یک دوربین که آزادانه می‌چرخد، بنویسید.  از همان ابتدا به سراغ اول شخص رفتن شاید کار را کمی مشکل کند، مخصوصا اگر بخواهیم خاطره را به داستان تبدیل کنیم.

سعی کنید قلم‌تان را رسمی کنید، به جای « اون شب »، بگو : «آن شب»، و نگران کم رنگ شدن صمیمیت نباش.

و شاید یکی از دلیل‌هایی که خاطره‌ به داستان تبدیل نشده، استفاده نکردن از قلم رسمی باشد.

برای آن که بتوانی راحت‌تر داستان بنویسی، بیشتر تمرین توصیف کن! و هرآنچه را که توصیف می کنی با فرض کَر و کُور بودن خواننده باشد، کور باشد تا نگویی خودش چشم دارد می‌بیند، و کر باشد تا نگویی برایش توضیح می‌دهم. (البته این حد زیاد از توصیف برای تمرین است)


توصیف کردن یعنی؛ حسی را که با دیدن یا شنیدن برای تو به وجود آمده را با کلمات در خواننده به وجود بیاوری، اگر همان حس را نتوانستی به وجود بیاوری، حداقل برادر دوقلو‌یش را به وجود بیاور، و از این حد هم نمی توان کوتاه‌تر آمد.


موفق و مانا باشید!


چون که میرزا از اول لیست داستان‌های سخن‌سرا شروع به نقد کرده بود، تصمیم داشتم که من از آخر شروع کنم؛ ولی یادم افتاد که در زمان مدرسه، معلم برای تصحیح برگه امتحانی‌ها ترتیب زود‌تر تحویل‌دادن را رعایت می‌کرد و ما هم به همین دلیل می‌خواستیم زود‌تر برگه امتحانی را تحویل بدهیم.

لذا از تصمیم اولیه‌ام منصرف شدم و همان ترتیب در سخن‌سرا را رعایت میکنم.

ترتیب براساس زمان تحویل کار هست دیگه؟؟؟

...............................................

قبل از خواندن حرف‌های من لازم است زحمات نویسنده تابستان‌های رنگ به رنگ را بخوانید.

قرار تمرین چهارم - تا آن‌جایی که بیاد دارم - بر این بود که خاطره‌ای تابستانی را به داستان تبدیل کنیم ! اشتباه که نمی‌کنم؟

این متن دل‌نشین که نشان دهنده قلم نویسنده است، نه تنها داستان نیست به گمان من خاطره هم نیست، تنها از تابستان‌های خودش با خواهر کوچک‌ترش توصیفاتی کنارهم قرار داده است، و شما از من توقع ندارید که تحت عنوان داستان که من خودم هم در آن ادعایی ندارم از آن نقد کنم؟

داستان کوتاه که گونه‌ای از ادبیات داستانی است، برشی از چند حادثه یا یک زندگی است که باید در محوریت یک اتفاق باشد. نویسنده باید در طرحی منظم، به بیان اتفاق به پردازد. در این مورد بیشتر سخن نگویم چرا که میرزای عزیز کار من را هم آسان کرده است، شما هم حتما مراجعه کنید و نقد میرزا را هم بخوانید.


از دیگر پایه‌های یک داستان کوتاه می‌توان به این موارد اشاره کرد، که تنها به نام‌بردنشان اکتفا می‌کنم:

- فراز و فرود

- طرح یا پیرنگ منظم و مشخص

- موضوع که وابسته به طرح است

- زمینه

- درون‌مایه

- تضاد

- زاویه دید

- شخصیت   (تا این حد را ذهنم یاری کرد!)


اما به نظر من این متن را نمی‌توان خاطره نامید، چرا که خاطره هم به اتفاق نیاز دارد، شاید بتوان گفت اشاره‌هایی به خاطرات یک بازه‌ی زمانی است.

توصیف را که لازمه داستان نویسی‌ است به نحو خوبی دارد ولی همه می‌دانیم که توصیف لازم است و کافی نیست.


و از این‌ها که بگذریم، توصیف‌های‌تان اکثر موارد خوب بود و فضا را به ما می‌شناساند، ولی بعضی از قسمت‌هایش با پیچ‌ و تاب و تراکم توصیف خواننده‌ را نه‌تنها سردرگم، بلکه خسته می‌کرد؛ در توصیف مخصوصا اگر داستان‌ هم باشد نباید خواننده را مجبور کرد که دوباره متن را بخواند تا بفهمد چه می گویید!  ریتم نوشته نباید به نحوی باشد که سرعت خواندن را خیلی کم و زیاد کند، البته این اشکال بیشتر در ابتدای متن شما به چشم می‌خورد، مثلا :

صبح ها سپیده نزده، از اتاق های کوچک تو در تو تا ایوان‌های گسترده رو به‌ حیاط، پله‌ها و حیاط پت و پهن گرفته تا برسد یکی دو قدم توی خلوتی کوچه، با جاروهایی که از بافه‌های علف نیم خشک درست شده بودند، یک‌نفس جارو می‌کردیم.


و یک نکته پایانی مخصوص شخص نویسنده این توصیفات دل‌چسب؛ اینکه قلم‌تان شدیدا نیاز به ملکه شدن ساده‌نویسی دارد، اگر توصیفات مورد قبول واقع شده‌اند نشان از ساده بودن آن‌ها نیست، بلکه چون حس نوستالژیک ویژه‌ای را ایجاد کردید توصیفات هم به دل می‌نشیند. این استعداد خود را با آموختن تقویت کنید و به اوج برسانید.

موفق باشید! 

البته نه از جنس آنچه در پایان سوالات امتحانی است :)


۱ ۲

ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ

با قلم، وبلاگ و کتاب رفاقت دارم!

☆☆☆☆☆☆☆
من در حال آموختن هستم!
و در این وبلاگــ تلاش می‌کنم باب گفتگو باز شود؛
پس اگر اشتباه می‌کنم با خیال راحت نظرت را بگو در منطق من تعصب راه ندارد!