تایتل قالب طراحی سایت سئو قالب بیان
برای بهتر نوشتن، قلم را بهتر به دست بگیر !


۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خاطره‌نویسی» ثبت شده است

وقتی برای اولین بار برای یک جمعی سخنرانی می‌کنید، استرس عجیبی می‌گیرید حتی اگر قرار باشد فقط از روی یک متن بخوانید -البته منظورم کسی نیست که سخنرانی برایش ملکه و عادی شده است- ولی وقتی در یک جمع صمیمی صحبت می‌کنید بدون استرس و مِن مِن کردن حتی با جمله‌بندی‌های بهتر و کلمات زیبا تر حرف می‌زنید. چرا ؟ چون در مورد اول سخنرانی می‌کنید و در جایگاه دوم حرف می زنید. مظورم این است که یک بار رسمی است بار دیگر صمیمی و به دور از هر چیز استرس‌زا.

نوشتن هم به همین صورت است؛‌ باید مخاطبی صمیمی فرض شود تا استرس از قلم ما دور شود. (به اینجا کلیک رنجه کنید، بد نیست) 

نوشته ساده « تابستان خود را چگونه می‌گذراندید » با توجه به این که محتوایی ساده و نوستالژیک داشت، باید خیلی بیش‌تر از آنچه بود اصل ساده‌نویسی را رعایت می‌کرد. (نیم نگاهی به این مطالب داشته باشید!)


جمله‌های طولانی و تو در تو با پیچ و تاب‌های‌شان ممکن است حوصله مخاطب را سر ریز کند و هیچ تضمینی وجود ندارد که خواننده متن را به انتها برساند. و این تا انتهای متن وجود داشت که نشان از ملکه شدن این روش برای قلم نویسنده است.

برای رفع این مشکل تمرین ساده نویسی را پیشنهاد می‌کنم و البته قبل از آن مطالعه زیاد متون ساده و ادبی که در ۱۰ سال اخیر نوشته شده است.

برای نوشتن باید دوستی صمیمی با کتاب داشت باشیم. احساس می‌کنم قلم نویسنده نیاز به کتابخوانی بیشتری دارد؛ تحصیلات کلاسیک و یا تمرکز در فراگیری زبان خارجی باعث می شود که قلم کمی غیر فارسی شود، که راه حل آن زیاد کتاب فارسی روان خواندن است. (اینجا را بخوانید)


...........................................................

نظراتم در مورد یک دوره از تمرین‌های سخن‌سرا در این پست و ۱۱ مطلب قبل مهمان چشمان شما بود. به خاطر اعتقادم به تمرین برای موفقیت در نویسندگی و درخواست جناب آقا‌گل این کلمات به رشته تایپ در آمدند تا توجه دوستان به سخن‌سرا و تمرین‌های آن جلب شود.

شما در مورد این حرف‌های اضافی من در مورد تمرین‌‌های سخن‌سرا چه نظری دارید؟ آیا نکته‌ای آموزنده دارد که شوق ادامه دادن را در من زنده کند؟


خدا شمعدانی‌ها را دوست دارد عنوانی بود که با بی‌حوصلگی و شاید هم با عجله از اولین خط نوشته انتخاب شده باشد و انگار کسی که عنوان را انتخاب کرده با نویسنده این نوشته نبوده است. چنانچه که احساس می‌شود اصل نوشته هم با عجله و بدون دوباره و سه‌باره خوانی و ویرایش است.

من هنوز هم اعتقاد دارم شروع با گفت‌وگو انس و ارتباط با نوشته و نویسنده به وجود نمی‌آورد، و جذابیت لازم  به خاطر عدم ایجاد ارتباط کم رنگ است و دل خواننده به خواندن نمی‌رود. هر چند نویسنده سعی کرده است در ابتدا با گفت‌وگو شروع نکند،‌ولی وقتی می‌گوییم شروع نوشته، منظور این است که آنچه که شروع می‌کند به ما اطلاعات بدهد، نه آن که صرف جملات ابتدایی چه چیزی است ؟ چون تک توصیف‌های اول نوشته نه تنها اطلاعاتی به ما نداد بلکه بیشتر گیج‌مان کرد.

در داستان کوتاه نباید یک کلمه نوشته شود و اطلاعتی درخور به خواننده ندهد، مخصوصا در جملات ابتدای که مخاطب در حال ارتباط گیری با متن است.


شخصیت من و شخصیت او کاملا مبهم بود،‌ تنها فهمیدیم که شخصیت من کمی کتاب دوست دارد،‌ و شخصیت او اتفاقی برایش رخ داده است که حتی همین اتفاق که به نظر می‌آمد بحث اصلی است شرح داده نشده بود!!!!

گفت‌وگویی که با تک جمله‌ها از دو طرف تشکیل شده باشد، من حق نداشت به یک باره این همه حرف بزند و او فقط گوش کند، حداقل چند باری می‌گفت هوم، بله ویا سری به نشانه تایید تکان می‌داد.


هدف نویسنده از به میان آوردن کتاب  روی ماه خدا را ببوس مشخص نیست. و نباید فرض را بر شناخته بودن کتاب نزد مخاطب گذاشت و حداقل توصیفاتی از آن کتاب به میان می‌آورد که دل مخاطب به خواندنش برود.


پایان خوبی بود، البته اگر در یکی، دو جمله آخر از فلش بک به گذشته بیرون آمده بود و در حال بود خیلی بهتر می‌شد.

اصطلاحات عربی نباید در نوشته به خصوص وقتی داستان است خود نمایی کند،‌ البته نه فقط عربی بلکه هر واژه بی‌گانه‌ی دیگری که باشد حق خودنمایی ندارد، ذی قیمت و ید نامرئی بدجوری به چشم می‌آمدند.


و در آخر می‌گویم که این داستان نیاز به فکر و طمانینه داشت، اگر چند بار ویرایش می‌شد و در پردازش آن صبر و حوصله رکن اساسی بود، می توانست داستانی فوق العاده شود.





همچنان که نویسنده بهشت همین نزدیکی‌ست، خود اعتراف کرده شبه داستان است، این نوشته اصلا نمی‌تواند داستان کوتاه باشد، در داستان‌نویسی اگر به عناصر داستان دقت نکنیم، داستان‌مان دیگر داستان نیست؛ نهایتا یک متن ادبی خلق کنیم!
توصیف نویسی خوبی در این متن ارائه شده بود که لذت بخشی آن باعث می‌شد تا انتها بخوانی ولی گنگی ابتدا احتمال رها کردن متن را زیاد می‌کند.
نکته‌ی دیگر اینکه برای یادآوری حرف‌های خود لفظ کنجکاوی به کار نمی‌رود، کنجکاوی برای وقتی است که موضوع را نمی‌دانیم.
و علت این تمایل به یادآوری را خواننده متوجه نمی‌شود، شما که حوصله فکر کردن نداشتید، پس چرا میل به یاد آوری؟ در واقع می‌خواهم بگویم که شما باید مخاطب خود بدون هیچ پیش فرضی در نظر بگیرید، و پیشنهاد می‌کنم بعد از اتمام نوشته یک بار از دید کسی که در این واقعه حضور نداشته است بخوانید و کم بود‌ها را جبران کنید.
و نکته بعدی اینکه در تمام کردن نوشته خود عجله نداشته باشید، این عجله باعث شده که توصیف‌‌های انتهایی شما لذت بخش نباشد و حتی گاهی ممکن است دل را بزند. من در انتهای داستان منتظر یک اتفاق بودم، ولی اتفاق را نیافتم، وقتی می‌گویم اتفاق منظورم غیر از حادثه است (اینجا را ببین)

شروع نوشته با گفت‌وگو ریسک بسیار بالایی دارد، و حرکت بر روی لبه‌ی شمشیر است.

مخصوصا اگر گفت‌وگو طولانی شود، حالا در مورد نوشته‌ای که تماما گفت‌و‌گو است باید درنگ کرد. دو گودزیلا نوشته‌ی دکتر سین را می‌گویم.


وقتی با گفت‌وگو شروع می‌کنی، چون فهمیدن نوشته کمی سخت می‌شود و طول می‌کشد مخاطب فضا را درک کند، امکان رها کردن در نیمه راه بسیار بالا می‌رود.

در ابتدا نوشته؛ مخصوصا اگر داستان باشد، باید اطلاع‌دهی به مخاطب انجام شود. و اگر فنون به دست آمده باشد می‌توانی با کمی معمایی کردن اطلاع دهی مخاطب را تا انتها به دنبال خود بکشانی.

نکته بعدی اینکه؛  در داستان لازم نیست فقط واقعیت را بگویید، حتی اگر بخواهیم خاطره را به داستان تبدیل کرد، باید تخیل همراه نوشته باشد.


داستانی شیرین و دل چسب، به شرینی طالبی‌های لوزی شکل در داستان. و لذتی که در سواری دوچرخه طلایی هست، در خواندن این داستان هم هست؛ بیشتر ما در دوران گذشته این چنین خاطراتی داشته‌ایم و یا شنیدن این داستان بیشتر خاطرات خودمان در ذهنمان مرور می‌شوند، و این زرنگی نویسنده است که باعث شده خواننده با خاطرات نویسنده همزاد پنداری کند.

نویسنده در انتقال حس خود به مخاطب، موفق بوده است.
و اینکه نویسنده داستانویسی را خوب می‌داند و از عناصر به خوبی استفاده کرده است. و این بازی با میوه‌ها است که آدم را هوس خوردن می‌اندازد، ولی این استفاده از « قارچ »، به جای « قاچ » این هوس را از بین می‌برد، اگر با تحقیق‌های صحیح به این نتیجه رسیدید، باید آن را در مجامع علمی ارائه بدهید و تا وقتی فراگیر نشده است نباید در نوشته‌ای که نویسنده‌ی آن عموم مردم هستند استفاده کرد، و به همین دلیل هم با رسم الخطی که آقای امیر خانی در رمان‌هایش استفاده می‌کند کاملا مخالفم، از این قبیل کار‌ها نه تنها پیام را به خوبی انتقال نمی‌دهد، بلکه خواننده را به زحمت می‌اندازد.
من در فرهنگ لغت‌های عمید، معین و  دهخدا، این واژه ترکی را جستوجو کردم، ولی همه گفته بودن قاچ، حال باید به ترک‌ها رجوع کرد و مطمئن شد که باید گفت قارچ یا قاچ !

و نکته‌ی دیگر اینکه خواننده نمی فهمد که زمان داستان حال است یا گذشته؟ و در بین حال و گذشته سرگردان است؛ هرچند بعضی ها این سردرگمی را به عمد ایجاد می‌کنند، ولی اگر از حد بگذرد و یا در ادامه از سردرگمی خارج نشود؛ به داستان آسیب وارد می‌کند.

و در آخر اینکه شروع داستان آنقدر جذابیت و کشش نداشت که بتواند هر خواننده‌ای را به انتها داستان برساند، هرچند در میانه داستان این کشش به وجود می‌آید ولی هیچ تضمینی نیست که خواننده به این حذابیت برسد و در همان ابتدا رهایش نکند!
پس بهتر بود، ابتدای داستان را جذاب می‌کرد.
و این زیبایی قلم نویسنده فوق العاده بود.

آقا گل! همین که خودت هم در تمرین‌ها شرکت می‌کنی یک روحیه به دیگران می‌دهد که مشارکت جدی سخن‌سرا داشته باشند، و البته انتظار می‌رود شما که ایده تمرین را می‌دهید،‌ بیشتر وقت بگذارید و خیلی خیلی بهتر بنویسید. به هرحال لازم است از باب همتگماری نسبت به قلم،‌ تشکر شود.


استادیوم کوچک ما؛ نسبت به چند نوشته قبل، بهتر شروع کرده بود والبته هنوز هم جای پیشرفت و فوق‌العادگی داشت و نیاز به بازنویسی و حوصله بیشتر.

اول از همه این‌که همانطور که یکی از خوانندگان نظر داده بود، فهم جمله آخر سخت بود و ناگهان بعد از یک متن روان و ساده یک جمله‌ را باید سه بار بخوانی تا بتوانی بفهمی، البته چون جمله پایانی بود ضرر بزرگی به نوشته‌ات نزد، ولی بی‌ضرر هم نبود.


اینکه دلیل اعتقاد پدربزرگ را با زیرکی بیان کرده بودید، جالب بود. و از این نحوه نوشتن‌ها چه در داستان و چه در غیر داستان جایگاه مهمی دارد، و التبه این طنز به همراهش آن را جذاب‌تر می‌کند.


هرچند برای فضا‌سازی لازم است به جزئیات پرداخته شود، ولی از جزئیاتی که در داستان گفته می‌شود باید تا انتهای داستان استفاده کرد، مخصوصا اگر چیزی باشد که با حذف آن مشکلی در فضاساری به وجود نیاید؛ مشهور است که اگر شما در پرده اول از تفنگ روی دیوار سخن گفتی، باید در پرده‌ی آخر و یا پرده‌های انتهایی با این تفنگ کسی کشته شود. هرچند این نکته بیشتر به داستان قبل، یعنی روزه‌خواری مربوط بود ولی چون اولا نمی‌خواستم مورد قبل زیاد طولانی شود و خسته کننده و دوما این داستان هم تاحدی اینگونه بود، هرچند کمتر، لذا اینجا این نکته را گفتم.


و کاش  کمی وحید و محمد و مصطفی مجتبی را با ما دوست می‌کردی! منظورم این است که کمی هم به ما معرفی‌شان می‌کردی، و قطعا مشخص است که از بچه‌های فامیل هستند وگرنه در خانه پدربزرگ چه می‌کنند.


و در پایان دوباره تکرار میکنم، برای تبدیل خاطره به داستان، از زاویه دید اول شخص دست بکشید، دوربین آزاد استفاده کنید.


داستان نه، اصلا نمی‌شود گفت داستان و حس نویسنده هم درست می‌گفت که شبیه داستان نشده است.

دوچرخه صورتی را می‌گویم، خاطره است تا این که داستان باشد، چنانچه در نقد قبلی هم گفتم داستان به فاکتور‌های خودش نیاز دارد .

به نظرم حتما کتابی که آقاگل در سخن‌سرا معرفی کرد بخوانید، حتی اگر نمی‌خواهید داستان‌نویس شوید! کتاب آقای میرصادقی را می‌گویم.


برای این‌ که بتوانید یک خاطره را به راحتی به داستان تبدیل کنید از زاویه دید سوم شخص یا سوم شخص محدود و یا زاویه دید واقعی مانند یک دوربین که آزادانه می‌چرخد، بنویسید.  از همان ابتدا به سراغ اول شخص رفتن شاید کار را کمی مشکل کند، مخصوصا اگر بخواهیم خاطره را به داستان تبدیل کنیم.

سعی کنید قلم‌تان را رسمی کنید، به جای « اون شب »، بگو : «آن شب»، و نگران کم رنگ شدن صمیمیت نباش.

و شاید یکی از دلیل‌هایی که خاطره‌ به داستان تبدیل نشده، استفاده نکردن از قلم رسمی باشد.

برای آن که بتوانی راحت‌تر داستان بنویسی، بیشتر تمرین توصیف کن! و هرآنچه را که توصیف می کنی با فرض کَر و کُور بودن خواننده باشد، کور باشد تا نگویی خودش چشم دارد می‌بیند، و کر باشد تا نگویی برایش توضیح می‌دهم. (البته این حد زیاد از توصیف برای تمرین است)


توصیف کردن یعنی؛ حسی را که با دیدن یا شنیدن برای تو به وجود آمده را با کلمات در خواننده به وجود بیاوری، اگر همان حس را نتوانستی به وجود بیاوری، حداقل برادر دوقلو‌یش را به وجود بیاور، و از این حد هم نمی توان کوتاه‌تر آمد.


موفق و مانا باشید!


چون که میرزا از اول لیست داستان‌های سخن‌سرا شروع به نقد کرده بود، تصمیم داشتم که من از آخر شروع کنم؛ ولی یادم افتاد که در زمان مدرسه، معلم برای تصحیح برگه امتحانی‌ها ترتیب زود‌تر تحویل‌دادن را رعایت می‌کرد و ما هم به همین دلیل می‌خواستیم زود‌تر برگه امتحانی را تحویل بدهیم.

لذا از تصمیم اولیه‌ام منصرف شدم و همان ترتیب در سخن‌سرا را رعایت میکنم.

ترتیب براساس زمان تحویل کار هست دیگه؟؟؟

...............................................

قبل از خواندن حرف‌های من لازم است زحمات نویسنده تابستان‌های رنگ به رنگ را بخوانید.

قرار تمرین چهارم - تا آن‌جایی که بیاد دارم - بر این بود که خاطره‌ای تابستانی را به داستان تبدیل کنیم ! اشتباه که نمی‌کنم؟

این متن دل‌نشین که نشان دهنده قلم نویسنده است، نه تنها داستان نیست به گمان من خاطره هم نیست، تنها از تابستان‌های خودش با خواهر کوچک‌ترش توصیفاتی کنارهم قرار داده است، و شما از من توقع ندارید که تحت عنوان داستان که من خودم هم در آن ادعایی ندارم از آن نقد کنم؟

داستان کوتاه که گونه‌ای از ادبیات داستانی است، برشی از چند حادثه یا یک زندگی است که باید در محوریت یک اتفاق باشد. نویسنده باید در طرحی منظم، به بیان اتفاق به پردازد. در این مورد بیشتر سخن نگویم چرا که میرزای عزیز کار من را هم آسان کرده است، شما هم حتما مراجعه کنید و نقد میرزا را هم بخوانید.


از دیگر پایه‌های یک داستان کوتاه می‌توان به این موارد اشاره کرد، که تنها به نام‌بردنشان اکتفا می‌کنم:

- فراز و فرود

- طرح یا پیرنگ منظم و مشخص

- موضوع که وابسته به طرح است

- زمینه

- درون‌مایه

- تضاد

- زاویه دید

- شخصیت   (تا این حد را ذهنم یاری کرد!)


اما به نظر من این متن را نمی‌توان خاطره نامید، چرا که خاطره هم به اتفاق نیاز دارد، شاید بتوان گفت اشاره‌هایی به خاطرات یک بازه‌ی زمانی است.

توصیف را که لازمه داستان نویسی‌ است به نحو خوبی دارد ولی همه می‌دانیم که توصیف لازم است و کافی نیست.


و از این‌ها که بگذریم، توصیف‌های‌تان اکثر موارد خوب بود و فضا را به ما می‌شناساند، ولی بعضی از قسمت‌هایش با پیچ‌ و تاب و تراکم توصیف خواننده‌ را نه‌تنها سردرگم، بلکه خسته می‌کرد؛ در توصیف مخصوصا اگر داستان‌ هم باشد نباید خواننده را مجبور کرد که دوباره متن را بخواند تا بفهمد چه می گویید!  ریتم نوشته نباید به نحوی باشد که سرعت خواندن را خیلی کم و زیاد کند، البته این اشکال بیشتر در ابتدای متن شما به چشم می‌خورد، مثلا :

صبح ها سپیده نزده، از اتاق های کوچک تو در تو تا ایوان‌های گسترده رو به‌ حیاط، پله‌ها و حیاط پت و پهن گرفته تا برسد یکی دو قدم توی خلوتی کوچه، با جاروهایی که از بافه‌های علف نیم خشک درست شده بودند، یک‌نفس جارو می‌کردیم.


و یک نکته پایانی مخصوص شخص نویسنده این توصیفات دل‌چسب؛ اینکه قلم‌تان شدیدا نیاز به ملکه شدن ساده‌نویسی دارد، اگر توصیفات مورد قبول واقع شده‌اند نشان از ساده بودن آن‌ها نیست، بلکه چون حس نوستالژیک ویژه‌ای را ایجاد کردید توصیفات هم به دل می‌نشیند. این استعداد خود را با آموختن تقویت کنید و به اوج برسانید.

موفق باشید! 

البته نه از جنس آنچه در پایان سوالات امتحانی است :)



وقتی در سال ۹۱، روژان محمدی به عنوان کم سن‌ترین نویسنده‌ی ایرانی شناخته شد،‌ غرور ملی خاصی در من شکل گرفت.

البته که نویسنده‌های کم سن در جهان وجود داشته است اما اینکه یک ایرانی هم در سن کم می‌نویسد و اینکه من در دورانی از تاریخ زندگی می‌کنم که کودکان آن دوران هم دست به قلم دارند، احساس خوبی به من می‌دهد.


وقتی کتاب "خاطره" را دیدم، و اینکه این یک اتفاق واقعی بود که برای رژوان افتاده بود و او به داستان تبدیلش کرده بود،‌ برایم یقینی شد که ابتدای راه نویسندگی، خاطره نویسی است.

و وقتی پس از مدتی کتاب دیگر او که با فاطمه محمدی نوشته بود تحت عنوان "دانستن، شرط ماندن است" دیگر مطمئن شدم که اگر راه خاطره‌نویسی را ادامه دهی، در نویسندگی موفق می‌شوی!


پس بنویس، و به سن و سالت فکر نکن، بنویس و برایت مهم نباشد که کسی می‌خواند یا نه، بنویس حتی اگر شده خاطره‌نویسی، بنویس حتی اگر قرار باشد نوشته‌هایت سهم آتش شوند!


پی‌نوشت :

آن‌چه باعث شد این‌ها را بازگو کنم ،‌این پست است!


ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ

با قلم، وبلاگ و کتاب رفاقت دارم!

☆☆☆☆☆☆☆
من در حال آموختن هستم!
و در این وبلاگــ تلاش می‌کنم باب گفتگو باز شود؛
پس اگر اشتباه می‌کنم با خیال راحت نظرت را بگو در منطق من تعصب راه ندارد!